ثبت نام ورود    
Skip Navigation Links
صفحه نخست
درباره استانExpand درباره استان
واحد هاExpand واحد ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره ماExpand درباره ما
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
اندیشه سرای هنرمندانExpand اندیشه سرای هنرمندان

بيان و  لهجه و لبخند اوچه شيرين بود !

نگاهي به واژه‌سازي‌ها و واژه‌گزيني‌هاي حسين پژمان  بختياري در ‏كوير انديشه

پذيرفته‌شده در دومين همايش ملي ايران‌شناسي بنياد ايران‌شناسي  تهران ‏« 30 آذر- 3 دي‌ماه 1383»
                                                                                                                        متن کامل مقاله

 
     

◘ بمان و ايمان داشته‌ باش!‏
‏■ احمد رحيم‌خاني ساماني

دخترِ آفتاب ،
دخترِ باران ،
دخترِ انتظار ،
ايمان دارم
روزي
ابرهايِ بغض‏آلود‎ ‎را
نسيمي
باخود خواهد برد
تا ديگرباره
بارش ِخنده‏هايت
لب‌هاي ِتشنه را
بوسه‏باران كند.
◙‏

مگر تو
همان پري‏زادِ افسانه‏ها نبودي
كه غرور و عشق را
بربلندايِ شكيبايي سرود
وطلسمِ آشتي را
درقلب ِكوچكش پنهان كرد؟
تو را چه مي‏شود ؟!
تو را چه مي‏شود
كه امروز
خسته
غمگين
وآزرده
انتظار را سراب مي‏انگاري؟!
◙‏

دخترِ ستاره ،
دخترِ سپيده ،
دخترِ مهتاب ،
مگر ماه ‏
همان ماه ِهميشگي
دل‌تنگي‏هايش را
براي باران تعريف نمي‏كرد؟
اما تو
تو كه مهربان‏تر از ماه
و زيباتر از مهتابي ،
قفلِ كدام نه
آريِ نگاهت را
آواره‏ي معبرها كرده
كه اين گونه
بي شكيب
كوچِ چلچله‏ها را
به تماشا نشسته‏اي؟!
◙‏

آهاي !
دخترِ آفتاب ،
دخترِ مهتاب،
مگر تو نبودي
كه شرم و شوق را
به ستارگان آموختي
و كارواني را
كه رو به خورشيد داشت
هم‌راهي كردي ؟
بمان .
بمان
و ايمان داشته‏باش
روزي
ابرهاي بغض‏آلود را
نسيمي
با خود خواهد برد
تا ديگر باره
بارش ِخندهايت را
لب‌هاي تشنه
بوسه باران كند.
◙‏

سامان ـ اردي‌بهشت 1383‏

 

‏◘ و من كه سر به هوا داشتم‏
‏ ■ احمد رحيم‌خاني ساماني

چشم
چشمه
كه سر به هوا داشتم
و بارشِ‏دانه‏هاي مرواريد را
 نمي‏ديدم .
◙‏

مرواريد
ستاره
 شبنم
و هِق‏هِق بي‏امانِ بغضي نخفته
كه در سكوت ِحنجره‏ات تكرار مي‏شد
و من
كه سربه هوا داشتم
و معنيِ‏زمزمه‏هاي نسيم را
نمي فهميدم .
◙‏
نسيم
آفتاب
سايه
وگرفتگي‏ِكودكانه‏يِ‏آهي‏بر نيامده
كه در لرزش لب‏هايت تقطيع مي‏شد
ومن
كه سربه هوا داشتم
ودِل‏دِل قناري  را
نمي‏شنيدم .
◙‏

قناري
قفس
آشيانه
وقارقار بي وقفه‏يِ كلاغي پير
كه خواب‏هايِ رؤياييِ پروانه‏ات را مي‏شكست
ومن
كه سر به هوا داشتم
و تولدِپروانه‏را درون شفيره
 نمي‏دانستم.
◙‏

شفيره
رنگين‏كمان
شعله
و شكستگيِ‏بال‏هاي‏شاپركي تب‏دار
كه خاطراتش را
 درشعله‏يِ‏شمع‏هايِ‏هر پنج‏شنبه‏ات مي‏سوزانْد
و من
كه سر به هوا داشتم
و شراره‏هاي‏ِتنهاييِ‏شمع‎ را
نمي‏شناختم .
◙‏

شمع
شراره
سپيده
و  سوسوي آخرين بارقه‏ي اميد
كه در بركه‏ي نگاهت محو مي‏شد
ومن
كه سر به هوا داشتم
و خشكيدنِ چشمه را در نگاهِ ماهي نمي‏خواندم.
◙‏

چشم
چشمه
شوق . . . ‏
نه!
 نه!
ديگر خيلي دير است!
 ◙‏

سامان ـ بهمن 1382 ‏

‏ ‏◘ تاجري از ما پرسيد: ‏
‏« تا به حال مرواريد ديده‌ايد؟»

‏■ احمد رحيم‌خاني ساماني
□ به محمود علي‌بخشي

پيراهن آرزوهامان
خيلي تنگ بود.
لنگرگاه ِ مِه‌آلود
سفره‌ي هميشگي‌اش را مي‌گسترانيد
وما
تنها به گردن‌بندي مي‌انديشيديم كه دانه‌هايش
اعتماد ِ خاك بود!
◙‏

ترانه‌هاي ِ باد  را
با بي‌حوصلگيِ غوزه‌ها
معاوضه نمي‌كرديم
و مي‌آموختيم
كه چگونه فاصله‌ي ميان دو درخت را
به هم‌ديگر گِرِه بزنيم.
◙‏

چشم‌ها
دست‌هاي ِ سپيد ِ موج را
تحسين مي‌كرد
و در صداقت ِ گَـز‌شوره‌ها ،
قصه‌هاي پريان را باور داشت.
- شب‌هاي ِ تابستان‏
ديوانه‌ي بوي كاه‌گِل بوديم!
◙‏

گوش‌ها
حرف‌هاي ساحل را
در كوتاه‌ترين مسافرت‌هاي نسيم
از ديوار اتاق مي‌آويخت
و آب
نبض ِ مسافران ِ برهنه‌ي دود و سيمان را مي‌گرفت
و مداوا  با  بي‌اعتنايي ِ لجن‌ها را
تجويز مي‌كرد!
◙‏

پيراهن آرزوهامان
خيلي تنگ بود!
صيادان
كسالت تورهاي ِ پاره را
اميدوارانه مي‌بافتند
و بازگشت ناخداي ِ فصل‌ها را
در غفلت ِ شراره‌هاي ِ آتش
انتظار مي‌كشيدند.
- تاجري از ما پرسيد:
« تا به حال مرواريد ديده‌ايد؟»
◙‏

نسيم دريا
بوي ِ آشناي ِ مرگ  مي‌داد!
امواج
نعش ِ رفته‌اي را تا ساحل ِ آسودگي
بر دوش مي‌كشيدند.
ساحليان
گُم‌شده‌ي خود را بازيافتند
و افسانه‌اي ديگر
بر داستان‌هاي دريا رقم خورد.
◙‏

شكستگي ِ قايق‌ها
در مجاورت ِ پيري
حمّام ِ آفتاب گرفته‌بود
و افسانه‌هاي ِ دريا را
در گوش ِ صياد ِ فردا
زمزمه مي‌كرد.
◙‏

لنگرگاه ِ مِه‌آلود
سفره‌ي هميشگي‌اش را مي‌گسترانيد
وما
تنها به گردن‌بندي مي‌انديشيديم كه دانه‌هايش
اعتماد ِ خاك بود!
◙‏

شيراز- اسفند 1372


‏◘ اي بودنت
تداوم ِ تنديس‌هاي شعر!‏

‏■ احمد رحيم‌خاني ساماني
□ به مهدي جوادي كوچك‌سرايي

گل‌پونه‌هاي ِ غم
در گيسوان ِ شعر
از حرف‌هاي تو سرشار مي‌شود.
◙‏

امروز با توايم
هم‌راهِ ما بخوان!
با ما كه سبزتر از روحِ جنگليم.
نجواي هر نگاه ،
آغاز دوستي ،
در انتظار چيست؟
◙‏

ماييم و صد كوير
در چشم‌هايمان؛
صد دشت ِ بي نسيم ،
آرام و بي‌صدا!
در پاي‌تخت ِ شعر
مأوا گُزيده‌ايم،
افسوس شعرمان
بيمار گشته‌است!
◙‏

از هر تراوش باران ِ گريه‌مان ،
شكل ترانه‌اي
ترسيم‌مي‌شود!
نبض غرور در دستان ِ زردِ ماست
مرگ ِ نسيم را باور نمي كنيم!
◙‏

اي جويبار پُر ترنم!
اي بانوي ِ آب‌ها!
پژواك ِ دردهاي نهان ِ مرا ببين
- آنسان كه مردگان ِ خُفته آشوب مي‌كنند.
امشب ترانه‌اي در ديدگان  توست،
آن شب كه آسمان ‏
بي‌شور ِ ماه شد؛
تصنيف نور را هم‌راه ِ ما بخوان!
با ما قدم به قلعه‌ي مازها گذار
تا رازهاي پير
تا دردهايمان
از نو  ، جوان شوند!
◙‏

اي از قبيله‌ي نجابت مهتاب آمده!
اي خون‌بس ِ قلم‌رو ِ قوم ستارگان!
پاياب ِ شيهه‌ي اسب ِ سپيد‌يال!
اي بودنت تداوم تنديس‌هاي شعر!
زخمي‌ترين سرود ِ قبيله‌ي خويش رابخوان،
تا روزهاي روز
تا سال‌هاي ِ سال
تا قرن‌هاي ِقرن،
هم‌خوان آن شويم!
◙‏

تهران- آبان 1372

‏◘ مردي نشسته،
بر خاكستر ِ سُرب و سنگ

‏■ احمد رحيم‌خاني ساماني
□ به حسين نقد عمل ديوكلايي

مردي نشسته
بر خاكستر ِ سُرب و سنك
كه عقوبت سرد زمين را
در دست مي‌افشُرَد
وكابوس ماندن بر سياهي ي بُرج‌ها را
ديوانه‌وار دامن مي‌زند.
◙‏

مردي نشسته
بر خاكستر ِ سُرب و سنگ
كه دروازه‌هاي ِ دود را در آغوش گرفته‌است
 و روشناي ِ شراره‌هاي اميد را
در خواب ِ يكي پروانه،
تشنه مي‌بيند.
◙‏

مردي نشسته
بر خاكستر سُرب و سنگ
از تبار باران
كه خُنكاي ِ ديروز
درياوار در چشمان ِ غمگنش
موج مي‌زند.
◙‏

مردي نشسته
بر خاكستر سُرب و سنگ
دل‌گرم اندك‌ترانه‌اي؛
ترانه‌ي باران
در كوچه‌ي تفتيده‌ي ديروز
و برهنگي ِ كاكُل ِ ذرت
بر سنگ‌فرش ِ افسوس.
◙‏

خُرم‌آباد- تابستان 1373

‏◘ گاهواره‌ي شعر‏
سرماخورده بود!

‏■ احمد رحيم‌خاني ساماني
□ به محمد قاسمي ساماني

من رودي شدم
و سردي آبشار را
در گرم‌ترين ثانيه‌هاي تپش مرواريد،
فرياد زدم:
- كاش مي‌توانستم سبز باشم
تا  از  رگ‌هاي سپيده
در افق‌هاي دوردست ِ شام‌گاه
پُلي بسازم  كه راه به باغ ِ خاطره داشت!
◙‏

غرقه‌شدن در نغمه‌هاي اقاقي
و رويش در تورّق گُل‌ها
پاي‌داري ِ گُل‌سنگي بود كه غرقاب رود را
دروغ مي‌پنداشت
وزبان ِ شاپرك‌ها،
ناله‌ي گُلي
كه خون سرخش را
بر گُْل‌فرش ِ باغ ريخته مي‌ديد.
◙‏

پاييز
خبر از سرگيجه‌ي درختي مي‌داد
كه پرواز پرنده‌ي فلزي را
بعثت ِ سيمرغ مي‌انگاشت
و لاشه‌هاي ماهيان
در ساحل ماسه‌اي
شكستگي ِ مردي كه دست‌رنج ِ عمرش را
در اتاق انتظار مأيوسانه مي‌نگريست
باور مي‌كردند!
◙‏

آب‌هاي گل‌آلود
در دهليزهاي ِ كوه
منتظر فرمان ِ سَيَلان بودند
به آن اميد كه روزي
حافظه‌ي بلورين چشمه‌سار را
براي هميشه بربايند.
ماهي شيشه‌اي روي ميز،
تلاطم امواج ترس را
پُرحوصله و نگران مي‌جَويد
و سكوت پيش از حادثه را
مضطربانه  انتظار مي‌كشيد.
◙‏

اكنون
گذشت زمان را مي‌توانستي ببيني
كه چگونه
از كنار ذهن ياس
و انتهاي عروق نازك شب
پاورچين پاورچين مي‌گذشت
و سرمايش را به تب ِ نيم‌روز مي‌داد.
◙‏

ابرهاي خمار از دورترين شب‌نشيني دريا آمدند
 و مستانه
پوستين نمناكشان را در آسمان اتاق يله كردند.
شب‌بوها
از هواي دَم‌زده كبود شدند!
◙‏

گاهواره‌ي شعر
سرما خورده‌بود
و جيرجير حركاتش
ذهن كودكانه‌ي شاعر را مي‌آزرد.
بخار نگاه
آيينه‌ي چارگوش را
 به خوابي لزج فرو مي‌بُرد كه در آن
 پيرزني نجوا مي‌كرد
و براي  « كودكي كه هرگز زاده‌نشد »1
قصه‌مي‌گفت؛
داستان مردي كه در جست‌جوي سايه‌اش
سكوت كوچه‌باغ‌هاي ِ رؤيا  را  ‌شكست
و خود
تاب برخاستن از پشت پَسَله‌ها را نداشت!
داستان مردي كه امواج دود را مي‌بلعيد
 وگمان مي‌كرد  زَنجَره‌ها مُرده‌اند!؟
و با خود مي‌انديشيد:
-  بعثت سيمرغ را باور كنيم!
◙‏

سامان –  زمستان 1374

‏* چند رباعي

سخت است زنده باشي و مرگ آرزو كني  
سرسبزِ سبز باشي و برگ آرزو كني
سخت است غنچه‌ي لب‌تشنه‌ باشي و    
جاي زلالِ ابر،  تگرگ آرزو كني
*‏
من آب و خاك را به شهادت گرفته‌ام
خُم‌هايِ سينه‌چاك را به شهادت گرفته‌ام
من هر بهار و  لحظه‌ي تطهيرِ جام‌ها
فرزندزادگان ِ تاك را به شهادت گرفته‌ام
*‏
هي!  اي بهار و خاطره‌ها ! يادتان به‌خير!
هي ! اي  نگاه و پنجره‌ها! يادتان به خير!
حالا كه باغِ يادِ دلم را سكوت كُشت
اي ضجه‌هاي زنجره‌ها ! يادتان به خير!‏

‏1.با كمي تغيير ، نام كتابي از » اوريانا فالاچي » نويسنده و روزنامه‌نگار

     
نام میهمان  
آدرس الکترونیکی  
عنوان    
توضیحات  
کد امنیتی

 
       
فرستندهعنوانتوضیحاتتاریخپاسخ
دوست ابراز ارادت سلام از اینکه میبینم یه فرهنگی باذوق این مطالب را گذاشته ازتون تشکر میکنم راستی اگه فرصت کردی یه پیام بده ببینم مسکن مهر را به کجا رسوندید؟ ۱۳۹۰/۴/۷  
فرهاد تشکر دوست عزیز خیلی وقته که ندیدمت - امید وارم که همیشه سالم و تندرست باشی - با تشکر رنجبر ۱۳۸۹/۱۲/۷  
فائزه رسکتی نظر سلام جناب آقای رحیم خانی با سرچ نام همسرم"مهدی جوادی" به سایت شما رسیدم .مشتاق زیارت و آشنایی تان هستیم. ۱۳۸۹/۱۲/۷  
شيخي مقدم nazar استاد رحيم خاني عزيز زيبايي شعر زماني هويداست كه نسيمش گوش مشتاقان وتلالوش چشم بصيران را نوازش دهد من اطمينان دارم رباعيات من تو دريا ي شما دريچه اي به ژرفاي ادبيات نوين مي گشايد كه تداومش خواسته ي دوستانتان است چه سعدي شيراز فرمود: زبان دردهان اي خردمند چيست؟ كليددرگنجصاحب هنر.... ۱۳۸۹/۱۰/۷  
سلیمانی انتقاد من از درس دادن شما متنفرم زیراکلاس شمابسیارخسته کننده است ۱۳۸۹/۸/۱  
غ-خواجه علی ادامه... ادامه... و اما، شعر آخر: هي! اي بهار و خاطره‌ها ! يادتان به‌خير! هي ! اي نگاه و پنجره‌ها! يادتان به خير! حالا كه باغِ يادِ دلم را سكوت كُشت اي ضجه‌هاي زنجره‌ها ! يادتان به خير!‏ وزن این شعر نیز، مثل دو شعر دیگر است،با این تفاوت که اشکال وزنی ندارد.اما انصافا بکاربردن"هی" و "ای"،پشت سر هم ،از شاعرانگی اثر نمی کاهد؟ در پایان امیدوارم جسارت بنده را به بزرگواری خود ببخشید.اینجانب همواره از شما می خوانم و می آموزم. موفق باشید. غلامرضا خواجه علی ۱۳۸۹/۷/۲  
غ-خواجه علی ادامه... ادامه... شعر دوم: من آب و خاك را به شهادت گرفته‌ام خُم‌هايِ سينه‌چاك را به شهادت گرفته‌ام من هر بهار و لحظه‌ي تطهيرِ جام‌ها فرزندزادگان ِ تاك را به شهادت گرفته‌ام وزن این شعر نیز،مثل وزن شعر اول است.ضمنا در مصرع دوم و چهارم اشکال وزنی دارد.در مصرع دوم هجاهائی به اندازه ی ،"چاک"اضافی است و در مصرع چهارم،به اندازه ی "زادگان". ۱۳۸۹/۷/۲  
غ-خواجه علی ادامه... ادامه... و اما در مورد رباعی هایتان: شعر اول: سخت است زنده باشي و مرگ آرزو كني سرسبزِ سبز باشي و برگ آرزو كني سخت است غنچه‌ي لب‌تشنه‌ باشي و جاي زلالِ ابر، تگرگ آرزو كني *‏ این شعر بر وزن "مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن"می باشد.این وزن دومین وزن پرکاربرد شعر فارسی است ،که اینجانب ،آنرا در وزن های 24 گانه ی رباعی نیافتم.به عبارتی دیگر ،رباعی بودن شعر فوق،زیر سوال است. در ضمن،مصرع سوم آن ،اشکال وزنی دارد.شاید اضافه کردن کلمه ی"مثل"،قبل از "غنچه" مشکل را حل کند. ۱۳۸۹/۷/۲  
غ-خواجه علی ادامه... ادامه... گاهی، آثار سپیدتان به نثر ادبی نزدیک شده اند. مثلا: ابرهاي خمار از دورترين شب‌نشيني دريا آمدند و مستانه پوستين نمناكشان را در آسمان اتاق يله كردند. البته به هم ریختن قواعد دستوری، به شعر کمک می کند،وقتی بگوئیم: ابرهاي خمار آمدند از دورترين شب‌نشيني دريا، مستانه یله کردند پوستين نمناكشان را در آسمان اتاق. ۱۳۸۹/۷/۲  
غ-خواجه علی نظر بنام خدا با سلام خدمت جناب رحیم خانی آثارتان را خواندم.در آثار سپیدشان شعر، بیشتر اتفاق افتاده است، تا آثار کلاسیکتان. مثلا: پيراهن آرزوهامان خيلي تنگ بود! یا: شكستگي ِ قايق‌ها در مجاورت ِ پيري حمّام ِ آفتاب گرفته‌بود ۱۳۸۹/۷/۲  
12
     

با سلام : جناب آقای امیر امیرخانی و یوسف امیری به دلیل ننوشتن موضوع در پیامتان نتوانستیم متن پیام شما را ببینیم لطفا قسمت موضوع را درج کرده و مجدد برایمان بفرستید.

     


احمد رحیم خانی

دوستان عزیز این صفحه متعلق به این هنرمند و بخش ادبیات می باشد و در روزهای آتی اطلاعات بیشتر از این هنر و نمونه کارهای این هنرمند را خواهیم داشت نظرات و سوالات خود را با ماژول ذیل برای ما ارسال کنید

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه به حوزه هنری استان چهار محال و بختیاری تعلق دارد. | نقشه سايت